منطقه امن

 

سلام و والسلام !

سلام

اگر هنوز کسی از منطقه امن خبری می گیرد،سلام .

راستش ... من هنوز هستم ... کمی خسته ام ... خسته تر از همیشه...

اینجا را می بندم .... فعلا ...اگر هم بنویسم ، فقط در منطقه امن می نویسم ...

والسلام .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ - افسانه

جفت هفت

چه باحاله که وقتی داری تاس می اندازی و شیش و بش میکنی که "منطقه  امن" رو ببندی یا  نبندی ، یکهو ، جفت هفت میاری !

چند روز قبل ،که داروخانه خلوت بود و  با بی میلی مجلات و هفته نامه های داروخانه را ورق میزدم ، دیدم که شماره  ١۵۶ از هفته نامه سپید ، " شما یه دکتر پوست خوب سراغ ندارین ؟ " رو چاپ کرده .

راستش ، حالی بردیم ، مبسوط !

" alt="" />

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ - افسانه

روز پدر

تقویم من پر است از روزهایی که به من یادآوری می کنند چقدر تنها هستم ؛

                                                نه پدری برای بوسیدن ،

                                                         نه مردی برای تکیه کردن ،

                                                                افسوس که در دیروز خفتی،

                                                                                                       

                                                                                                      یاعلی ! 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ - افسانه

خبر جدید !

خبر جدید رو شنیدین ؟خبرکوتاهی بود . در حد چند ثانیه.آغاز سال 1388خورشیدی.

سال نو مبارک . عید نوروز مبارک . دلتون بهاری بهاری . دست حق به همراتون و دعای خیر به راهتون .

ملالی نیست . فقط این دل کوچک ما کمی تنگ است ؛کمی تنگ. کمی دلتنگ ، به وسعت همه دل ها .

این چند روز آخر سال رو دوست داشتم . خونه تکونی عظیمی کردم . از شما چه پنهون ؛چند تیکه باقی مانده بود . نه جرات دیدنشان را داشتم و نه جسارت به دور انداختن شان را .

 اولا  لباس سفیدی که روزی  لباس بخت من  بود ،که  شاهکار یک خیاط برتر بود ، که تو خودت را کشتی که آنرا ببینی ، و تا روز عروسی برایت قدغن بود ،که زود دیدنش  شگون ندارد ، لباس سفیدی که زیباتر از برف های بهمن ماه  بود ، لباس عروسک برفی .

دوما  7 تا  فیلم از خاطره انگیز ترین ثانیه ها  در  تیکه  ای از بهشت خدا بر روی زمین .

سوما  چند تا قرص   که برای روز مبادا نگهداری میشد (یادش به خیر دوست قدیمی داشتم که به این موضوع حساسیت خاصی نشان میداد )

هرسه را دور ریختم حس میکنم  سبک شدم ؛ خالی ، تهی ، خلا ، مثل پر .مثل پروانه .

مثل افسانه . باز هم  افسانه شدم ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ - افسانه

شما یه دکتر پوست خوب سراغ ندارین ؟

ما خونوادگی ، یه دکتر پوستی داریم . ماه . یه مرد جوون  محجوب ، مومن ، باسواد ، خوش دست ، خوش قیافه  ، مهربون ، از یادگارهای جبهه و جنگ .

 دکتر  یه 3-  4سالی از من بزرگتر است . رفیق اخوی من بوده . از سال های دور . ا ز دبیرستان بگیر تا جبهه جنگ و تا الان .گویا وقتی که او دانشکده پزشکی قبول شده ، ضمنی یه جورایی ؛ یه  چیزایی  ؛ مادرش به مادرم گفته بوده .

خدا بیامرزه پدرم رو ( همین جمعه ای سالگرد فوتش بود و بهشت زهرا بودیم. ممنون .خدا رفتگان شما روهم بیامرزه !) پدر خدابیامرز ما ، اساسا ترش کرده بوده و به برادرم اولتیماتوم کرده بوده  که مبادا این جوجه دکتر این طرف ها بیاد و ...

ما هم اون روزها ، بزرگترین دلمشغولی و نگرانیمون درس خوندنمون بود . فکر میکردیم که  درسی بخونیم ودکتری بشیم و گلاب به روتون پقی بشیم  و این حرف ها .  گذ شت و من کنکور داروسازی قبول شدم .  این بار پدر جوجه دکتر  برای پدر خدابیامرز من پیغام آورد .و خلاصه پدر کوتاه اومد و به خودم  واگذار کرد . این بار من ترش کردم : ووووه ! این چه رفیقی  است که اومده خونه ما و منو دید زده . باید به چشم ناموسش به من نیگا ه میکرد و بعدشم من دارم میرم دانشگاه ؛ اوووووووووووه انقدر از این دکی ها اونجا ریخته !

راستش از شما چه پنهون ؛ منم دوسش داشتم . نمیدونم بچگی کردم . نازکردم . نمیدونم.  منتظر بودم که بازم پیغومی پسغومی بیاد . که کارت عروسیش رو آوردن ! 

خونواده دکتر از این خشکه مذهبی ها بودن . یه عروسی مفصل توی خونه دوطبقه پدر دکتر . عکس های اون شب هست .  منم  خداییش  اون سال ها چه خوشگل بودم .

بعد دکتر مطبش رو دایر کرد ومن از سر فضولی جزو اولین بیماراش بودم  تا همین الان !  بعد مامان و خواهر و دختر خواهر و زن داداش و عمه و خاله و دختردایی و  دختر خاله و کی و کی و کی ... همه شدن بیماران  دکتر .

من واقوام درجه یک از پرداخت ویزیت و وقت ملاقات گرفتن معاف هستیم و هرکس هم که ما معرفش باشیم ؛ با یه جای خوبیش میافته توی کوزه عسل ! من و اخوی بزرگم هم به عنوان تشکر هرسال شب عید و یا روز پزشک براش هدیه ای می فرستیم ؛  من در حد خودکار خودنویسی . قاب عکسی ؛ و اخوی قران زرین کوبی . تصویر  چهار قلی .

 ......

حالا اینا رو گفتم که شما یه کوچولو پیش زمینه داشته باشین .

گند زدم . امروز گند زدم . امروز عصررفتم مطبش . و براش یه خودکار خودنویس گرفته بودم  بعلاوه یک سالنامه راز ( فیلم راز secret رو که یادتون هست . تقویم و سالنامه اش در اومده . خیلی هم خوبه پیشنهاد میکنم بخریدش  ) و وقتی داشتم تعارف میکردم و تبریک سال نو و این حرفا .گفتم قابل شمارو نداره . این تقویم رو برای همه کسایی که دوسشون داشتم گرفتم !!!!!

و یه مکثی شدیم و نگاه استفهامی شدیم و اون گفت : ممنون  من هم همیشه شما رو دوست داشتم !!

دیگه بقیه اش یادم نیست . نمیدونم اون چی تعارف کرد و من چه تعارفاتی کردم که گندی که زده بودیم رو راست و ریس کنیم .

ببینین . من از خجالت دارم میمیرم . لپ هام عین دختر های 14 ساله گلی شده . من دیگه امکان نداره پام رو بذارم تومطبش .

شما یه دکتر پوست خوب سراغ ندارین ؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ - افسانه

ولنتاین

سرت به کار خودت باشد .

 ولنتاین ؟ از هرنوعش 14 فوریه اش  یا  سپندار مذگانش  ؟ چه فرقی به حال من دارد ؟

در  این روزهای خاص  ،آدم یادش می افتد که چه تنها است . دلم برای چیزهای ساده ای  تنگ است . برای چیزهای ساده دونفره .

ساده ترش این که؛  دلم  برای دونفره بودن تنگ است ...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ - افسانه

فیلم "صداها "

بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر شروع شد . دوست نازنینی دارم که هر سال سهمیه بلیط  من را برایم می فرستد . امسال هم بلیط ها  را فرستاد . ولی کمی مختصر تر . فقط دوسانس ، برای تمام روزها . مسابقه سینمای ایران A  و مسابقه سینمای ایران C  . که البته  برای من که از صبح تا شب سر کار میروم ، همین هم خیلی زیاد است . درنتیجه تعدادی از بلیط ها بین خواهرزاده ها   توزیع شد . دیشب به اصرار بچه ها که فیلم " صداها"  فیلم خوبی است . رفتیم به دیدن این فیلم .

"صداها " ساخته فرزاد موتمن است که خودش نقطه مثبتی بود برای این که به دیدن فیلم برویم. .تیتراژ آغاز فیلم با یک صدای بسیار بی روح و سرد شروع به معرفی عوامل ساخت فیلم می کند و از همون اول  احساس می کنی که پنج شنبه شبت رو به گند کشیدی .اما چون به اسم آتیلا پسیانی و رضا کیانیان بر می خوری کمی ته دلت قوت می گیرد که شاید فیلم خوبی باشه.

فیلم شروع میشه : رویا نونهالی با اون شال بنفش کمرنگش و اتاقی که در و دیوارش برنگ بنفش یاسی است ؛ قتلی را مرتکب میشه .با اون چشم های کمرنگش نگاه میکنه . ضجه میزنه . فریاد میزنه . زاری می کنه .  و من توی دلم به اون خواهرزاده ام که می گفت خاله حتما برین این فیلم رو ببینین ؛ کلی به جونش بد وبیراه گفتم .

مقتول مرد است . که گویا معشوق رویا نونهالی را به دام انداخته . رویا مشت ها و لگد های جانانه ای به مقتول می زند . مرد می نالد و کم کم قصه جریان پیدا می کند . تا دقایقی نمیدانی که مقتول رضا کیانیان است یا آتیلا پسیانی .

در واقع فیلم از آخر شروع میشه و با فلاش بک های مکرر و جان به لب آور ، ماجرا  نمایش داده میشود.

آتیلا پسیانی شوهر سابق رویا است . رویا و رضا کیانیان می خواهند با هم ازدواج کنند .عقد رسمی هم می کنند. و در دقایق پایانی فیلم ، یک صحنه عشقولانه بین رویا و رضا کیانیان جریان دارد . که کمی روحت می گوید ؛ آخیش ش ش ش!

انصافا صحنه عشقولانه بسیار خوب از آب در امده . آپارتمان رویا شیک و قشنگ تزیین شده . گل و کیک و کادو و برگزاری جشن دونفره عروسی .رضا کیانیان یک شخصیت تحصیلکرده (احتمالا پزشک )و تیز و بز دارد . دیالوگ های تیز و برنده  و  دو پهلویی  میگوید . رویا نونهالی  پرستار بیمارستان است ، عاشق خنگی است که دوپهلو بودن دیالوگ های رضا را نمی فهمد .مثلا در جایی که چشم  رضا کیانیان  به خوبی نوشته را نمی بیند  و نوشته را دورتر از چشمش نگه داشته ؛ می گوید : چشمام ضعیف نشده ها ؛ یه کمی دستم کوتاه شده !!

یا جای دیگری که رویا در مورد عشق قبلی رضا پرس و جو میکند و نگران است که رضا اورا هم به فراموشی بسپرد  ، رضا کیانیان می گوید : مگه اونو فراموش کردم که بتونم تورو فراموش کنم !!

آتیلا پسیانی در گیر ودار این عشقولانه دونفره به موبایل رضا کیانیان  زنگ میزند . و می گوید که رویا مبتلا به ایدز است .رضا آدرس آپارتمان آتیلا پسیانی را روی کادوی روز عقدش که رویا به او داده ؛ کتاب" عشق در زمان وبا  " ، یادداشت می کند و به سمت قرار ملاقات میرود  .

فیلم بسیار کم خرج و کم رنگ است  داستان فیلم  کلا در یک مجتمع ساختمانی  نمایش داده  شد.آنهم در 2یا حداکثر 3  اتاق .هیچ پلان خارجی نمی بینی . دریغ از یک پلان رستوران ، ماشین سواری ،بیمارستان ،پارک یا  دانشگاه . قشنگ ترین پلان هم همان آپارتمان رویا است .

-          و خانم پگاه آهنگرانی .... من نمیدونم که چرا نمیتونم بازی این خانوم رو دوست داشته باشم . همه اش حس میکنم که خودش نیست . حس میکنم که چهره اش ( موهای تابدار مشکی . ابروی پهن . چشم تیره ) را به سبک گلشیفته فراهانی درست می کند و شل و ول بودن و بیحس بودن و به اصطلاح صورت دیپلماتیک بودنش را به سبک هدیه تهرانی درست می کند .

 

-          برای کتاب "عشق درزمان  وبا" هم  کلی تبلیغ شده ها ! میگم این کتاب که نیاز به تبلیغ ندارد کاش کتاب یک نویسنده گمنام را کادو میداد که به فروش کتاب ان بنده خدا هم کمکی میشد .

 

-          خانوم مهری شیرازی که بی شک از بزرگترین و توانمند ترین گریمورهای سینما و تلویزیون هستند ؛ چهره پرداز این فیلم بودند . که اگه محبتی کنن  و وقت آزادی داشته باشن ، قراره که تا قبل از پایان سال من دوره گریم رو با ایشون شروع کنم .

 

-          فیلم جشنواره  دیدن ، حس و حال خوبی داره . آدم رو میبره به سالها قبل . به سالهای دانشجویی .حتی  فیلم بد جشنواره ای ، در محیط جشنواره جالب و  قابل تحمل است . اگه امشب هم رفتم سینما  ، براتون یه پست جشنواره ای دیگر خواهم نوشت .

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ - افسانه

خانه

دلم برای خانه تنگ است .

برای خانه داشتن تنگ است ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧ - افسانه

مرخصی

دلم میخواد سه روز کامل هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشته باشم . موبایل و اینترنت هم خاموش باشد ؛  شلوار راحتی نارنجی ام رابپوشم و جلوی شومینه دراز بکشم و پاهایم را به این سنگ کنار شومینه بچسبانم  و فقط کتاب هایی را که دوستشان دارم کنارم باشند:

زهیر. هبوط در کویر. پیشگویی اسمانی . یازده دقیقه . قمار عاشقانه . عارفانه ها .میعاد با ابراهیم . مکتوب

به یک مرخصی نیاز دارم . ذهنم پریشان است ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ - افسانه

سینوهه - پزشک مخصوص فرعون

بیاد دارم که  سال های دور، همان سال هایی که سال اولی دانشکده بودیم ، و بسیاربسیار زیاد نسبت  به رشته داروسازی غیرت داشتیم و اطبا و داروسازان بنام را سرمشق قرار میدادیم و افق سالهای آتی را بسیار روشن و درخشان میدیدیم. لابلای جزوه های بد خطمان و کتاب های قطورمان ، زندگینامه بزرگان را ریز ریز  وموشکافانه می خواندیم  و شب که بسیار خسته بودیم و عضله کوچولوی پلک بالایی به فرمان ما نبود و تلپ تلپ می خواست که بسته شود ؛ خود را در رویاهایمان ؛ رازی و بوعلی سینا و مادام کوری فرض می کردیم و تا خود سپیده  دم بیدار می ماندیم . یادش بخیر چه شب هایی بود ! نه ماهواره  ای داشتیم و نه کامپیوتری برای چت نیمه شب . و نه حتی موبایلی برای  sms بازی .

یادم می آید که همان سال ها کتاب دو جلدی  " سینوهه ؛ پزشک مخصوص فرعون " را  که به قلم شیوای ذبیح اله منصوری بود ، موشکافانه و متعصبانه خوانده بودم . سینوهه در نظرم طبیب عالیقدری بود، با قدرت تشخیص بسیار بسیار اعجاب انگیز و با چاقویی بسیار بسیار متبحر . در نظرم سینوهه مردی از درجات دون و فقیر جامعه  مصر بود که بعلت قدرت اعجاب انگیز طبابتش ، نزد فرعون و فرعونیان بسیار مقدس و والا بود و کلامش بسیار نافذ بود و حرفی  بالاتر بر حرفش نبود و ...

ولی جمعه شب در سریال حضرت یوسف ، نمایی که  از سینوهه به نمایش کشیده شد مردی بود ترسو در دربار مصر . حرفش را می خورد و یا صد بار غرغره می کرد تا بتواند بازگو کند . از نشخیصش اطمینانی  نداشت و حرفش و حضورش قداستی نداشت .

واین  شخصیت پردازی بسیار ضعیف  به مذاق دوستداران سینوهه  خوش نیامد و راستش برای  من که مدتها است با عشق و علاقه این سریال را دنبال  می کنم ، بسیار برخورنده بود .

 

القصه ! جمعه صبح ، برای اولین بار  رفتم پردیس سینمایی پارک  ملت ، که  انصافا معماری بسیار بسیار زیبایی  داشت و از روی یک Red Carpet  گذشتیم و وارد سالن شدیم . گالری این مرکز تابلوهای نقاشی قهوه خانه ای را به نمایش گذاشته . اگر اهل رنگ باشید و اهل داستان های اساطیری و قصه  های ایران زمین باشید ، تابلو های بی نظیری از استادانی چون حسین قوللر آقاسی، حسن اسماعیل‌زاده، حسین همدانی، عباس بلوکی‌فر، محمد فراهانی و جواد عقیلی خواهید یافت که مناظر بی نظیری از  مجلس های بزم دربار ، داستا ن های بهرام گور،  رستم و سهراب ، یوسف و زلیخا ،جوانمرد قصاب ، واقعه کربلا ، دوطفلان مسلم ، ظهر عاشورا و ... را به تصویر کشیده اند .

تابلوی یوسف و زلیخای استاد جواد عقیلی نیز بسیار زیبا بود .

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ - افسانه