خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
سلام و والسلام !
سلام
اگر هنوز کسی از منطقه امن خبری می گیرد،سلام .
راستش ... من هنوز هستم ... کمی خسته ام ... خسته تر از همیشه...
اینجا را می بندم .... فعلا ...اگر هم بنویسم ، فقط در منطقه امن می نویسم ...
والسلام .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ - افسانه
جفت هفت
چه باحاله که وقتی داری تاس می اندازی و شیش و بش میکنی که "منطقه امن" رو ببندی یا نبندی ، یکهو ، جفت هفت میاری !
چند روز قبل ،که داروخانه خلوت بود و با بی میلی مجلات و هفته نامه های داروخانه را ورق میزدم ، دیدم که شماره ١۵۶ از هفته نامه سپید ، " شما یه دکتر پوست خوب سراغ ندارین ؟ " رو چاپ کرده .
راستش ، حالی بردیم ، مبسوط !
" alt="" />

پيام هاي ديگران () link شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ - افسانه
روز پدر
تقویم من پر است از روزهایی که به من یادآوری می کنند چقدر تنها هستم ؛
نه پدری برای بوسیدن ،
نه مردی برای تکیه کردن ،
افسوس که در دیروز خفتی،
یاعلی !
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ - افسانه
خبر جدید !
خبر جدید رو شنیدین ؟خبرکوتاهی بود . در حد چند ثانیه.آغاز سال 1388خورشیدی.
سال نو مبارک . عید نوروز مبارک . دلتون بهاری بهاری . دست حق به همراتون و دعای خیر به راهتون .
ملالی نیست . فقط این دل کوچک ما کمی تنگ است ؛کمی تنگ. کمی دلتنگ ، به وسعت همه دل ها .
این چند روز آخر سال رو دوست داشتم . خونه تکونی عظیمی کردم . از شما چه پنهون ؛چند تیکه باقی مانده بود . نه جرات دیدنشان را داشتم و نه جسارت به دور انداختن شان را .
اولا لباس سفیدی که روزی لباس بخت من بود ،که شاهکار یک خیاط برتر بود ، که تو خودت را کشتی که آنرا ببینی ، و تا روز عروسی برایت قدغن بود ،که زود دیدنش شگون ندارد ، لباس سفیدی که زیباتر از برف های بهمن ماه بود ، لباس عروسک برفی .
دوما 7 تا فیلم از خاطره انگیز ترین ثانیه ها در تیکه ای از بهشت خدا بر روی زمین .
سوما چند تا قرص که برای روز مبادا نگهداری میشد (یادش به خیر دوست قدیمی داشتم که به این موضوع حساسیت خاصی نشان میداد )
هرسه را دور ریختم حس میکنم سبک شدم ؛ خالی ، تهی ، خلا ، مثل پر .مثل پروانه .
مثل افسانه . باز هم افسانه شدم ...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ - افسانهشما یه دکتر پوست خوب سراغ ندارین ؟
ما خونوادگی ، یه دکتر پوستی داریم . ماه . یه مرد جوون محجوب ، مومن ، باسواد ، خوش دست ، خوش قیافه ، مهربون ، از یادگارهای جبهه و جنگ .
دکتر یه 3- 4سالی از من بزرگتر است . رفیق اخوی من بوده . از سال های دور . ا ز دبیرستان بگیر تا جبهه جنگ و تا الان .گویا وقتی که او دانشکده پزشکی قبول شده ، ضمنی یه جورایی ؛ یه چیزایی ؛ مادرش به مادرم گفته بوده .
خدا بیامرزه پدرم رو ( همین جمعه ای سالگرد فوتش بود و بهشت زهرا بودیم. ممنون .خدا رفتگان شما روهم بیامرزه !) پدر خدابیامرز ما ، اساسا ترش کرده بوده و به برادرم اولتیماتوم کرده بوده که مبادا این جوجه دکتر این طرف ها بیاد و ...
ما هم اون روزها ، بزرگترین دلمشغولی و نگرانیمون درس خوندنمون بود . فکر میکردیم که درسی بخونیم ودکتری بشیم و گلاب به روتون پقی بشیم و این حرف ها . گذ شت و من کنکور داروسازی قبول شدم . این بار پدر جوجه دکتر برای پدر خدابیامرز من پیغام آورد .و خلاصه پدر کوتاه اومد و به خودم واگذار کرد . این بار من ترش کردم : ووووه ! این چه رفیقی است که اومده خونه ما و منو دید زده . باید به چشم ناموسش به من نیگا ه میکرد و بعدشم من دارم میرم دانشگاه ؛ اوووووووووووه انقدر از این دکی ها اونجا ریخته !
راستش از شما چه پنهون ؛ منم دوسش داشتم . نمیدونم بچگی کردم . نازکردم . نمیدونم. منتظر بودم که بازم پیغومی پسغومی بیاد . که کارت عروسیش رو آوردن !
خونواده دکتر از این خشکه مذهبی ها بودن . یه عروسی مفصل توی خونه دوطبقه پدر دکتر . عکس های اون شب هست . منم خداییش اون سال ها چه خوشگل بودم .
بعد دکتر مطبش رو دایر کرد ومن از سر فضولی جزو اولین بیماراش بودم تا همین الان ! بعد مامان و خواهر و دختر خواهر و زن داداش و عمه و خاله و دختردایی و دختر خاله و کی و کی و کی ... همه شدن بیماران دکتر .
من واقوام درجه یک از پرداخت ویزیت و وقت ملاقات گرفتن معاف هستیم و هرکس هم که ما معرفش باشیم ؛ با یه جای خوبیش میافته توی کوزه عسل ! من و اخوی بزرگم هم به عنوان تشکر هرسال شب عید و یا روز پزشک براش هدیه ای می فرستیم ؛ من در حد خودکار خودنویسی . قاب عکسی ؛ و اخوی قران زرین کوبی . تصویر چهار قلی .
......
حالا اینا رو گفتم که شما یه کوچولو پیش زمینه داشته باشین .
گند زدم . امروز گند زدم . امروز عصررفتم مطبش . و براش یه خودکار خودنویس گرفته بودم بعلاوه یک سالنامه راز ( فیلم راز secret رو که یادتون هست . تقویم و سالنامه اش در اومده . خیلی هم خوبه پیشنهاد میکنم بخریدش ) و وقتی داشتم تعارف میکردم و تبریک سال نو و این حرفا .گفتم قابل شمارو نداره . این تقویم رو برای همه کسایی که دوسشون داشتم گرفتم !!!!!
و یه مکثی شدیم و نگاه استفهامی شدیم و اون گفت : ممنون من هم همیشه شما رو دوست داشتم !!
دیگه بقیه اش یادم نیست . نمیدونم اون چی تعارف کرد و من چه تعارفاتی کردم که گندی که زده بودیم رو راست و ریس کنیم .
ببینین . من از خجالت دارم میمیرم . لپ هام عین دختر های 14 ساله گلی شده . من دیگه امکان نداره پام رو بذارم تومطبش .
شما یه دکتر پوست خوب سراغ ندارین ؟
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ - افسانهولنتاین
سرت به کار خودت باشد .
ولنتاین ؟ از هرنوعش 14 فوریه اش یا سپندار مذگانش ؟ چه فرقی به حال من دارد ؟
در این روزهای خاص ،آدم یادش می افتد که چه تنها است . دلم برای چیزهای ساده ای تنگ است . برای چیزهای ساده دونفره .
ساده ترش این که؛ دلم برای دونفره بودن تنگ است ...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ - افسانهفیلم "صداها "
بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر شروع شد . دوست نازنینی دارم که هر سال سهمیه بلیط من را برایم می فرستد . امسال هم بلیط ها را فرستاد . ولی کمی مختصر تر . فقط دوسانس ، برای تمام روزها . مسابقه سینمای ایران A و مسابقه سینمای ایران C . که البته برای من که از صبح تا شب سر کار میروم ، همین هم خیلی زیاد است . درنتیجه تعدادی از بلیط ها بین خواهرزاده ها توزیع شد . دیشب به اصرار بچه ها که فیلم " صداها" فیلم خوبی است . رفتیم به دیدن این فیلم .
"صداها " ساخته فرزاد موتمن است که خودش نقطه مثبتی بود برای این که به دیدن فیلم برویم. .تیتراژ آغاز فیلم با یک صدای بسیار بی روح و سرد شروع به معرفی عوامل ساخت فیلم می کند و از همون اول احساس می کنی که پنج شنبه شبت رو به گند کشیدی .اما چون به اسم آتیلا پسیانی و رضا کیانیان بر می خوری کمی ته دلت قوت می گیرد که شاید فیلم خوبی باشه.
فیلم شروع میشه : رویا نونهالی با اون شال بنفش کمرنگش و اتاقی که در و دیوارش برنگ بنفش یاسی است ؛ قتلی را مرتکب میشه .با اون چشم های کمرنگش نگاه میکنه . ضجه میزنه . فریاد میزنه . زاری می کنه . و من توی دلم به اون خواهرزاده ام که می گفت خاله حتما برین این فیلم رو ببینین ؛ کلی به جونش بد وبیراه گفتم .
مقتول مرد است . که گویا معشوق رویا نونهالی را به دام انداخته . رویا مشت ها و لگد های جانانه ای به مقتول می زند . مرد می نالد و کم کم قصه جریان پیدا می کند . تا دقایقی نمیدانی که مقتول رضا کیانیان است یا آتیلا پسیانی .
در واقع فیلم از آخر شروع میشه و با فلاش بک های مکرر و جان به لب آور ، ماجرا نمایش داده میشود.
آتیلا پسیانی شوهر سابق رویا است . رویا و رضا کیانیان می خواهند با هم ازدواج کنند .عقد رسمی هم می کنند. و در دقایق پایانی فیلم ، یک صحنه عشقولانه بین رویا و رضا کیانیان جریان دارد . که کمی روحت می گوید ؛ آخیش ش ش ش!
انصافا صحنه عشقولانه بسیار خوب از آب در امده . آپارتمان رویا شیک و قشنگ تزیین شده . گل و کیک و کادو و برگزاری جشن دونفره عروسی .رضا کیانیان یک شخصیت تحصیلکرده (احتمالا پزشک )و تیز و بز دارد . دیالوگ های تیز و برنده و دو پهلویی میگوید . رویا نونهالی پرستار بیمارستان است ، عاشق خنگی است که دوپهلو بودن دیالوگ های رضا را نمی فهمد .مثلا در جایی که چشم رضا کیانیان به خوبی نوشته را نمی بیند و نوشته را دورتر از چشمش نگه داشته ؛ می گوید : چشمام ضعیف نشده ها ؛ یه کمی دستم کوتاه شده !!
یا جای دیگری که رویا در مورد عشق قبلی رضا پرس و جو میکند و نگران است که رضا اورا هم به فراموشی بسپرد ، رضا کیانیان می گوید : مگه اونو فراموش کردم که بتونم تورو فراموش کنم !!
آتیلا پسیانی در گیر ودار این عشقولانه دونفره به موبایل رضا کیانیان زنگ میزند . و می گوید که رویا مبتلا به ایدز است .رضا آدرس آپارتمان آتیلا پسیانی را روی کادوی روز عقدش که رویا به او داده ؛ کتاب" عشق در زمان وبا " ، یادداشت می کند و به سمت قرار ملاقات میرود .
فیلم بسیار کم خرج و کم رنگ است داستان فیلم کلا در یک مجتمع ساختمانی نمایش داده شد.آنهم در 2یا حداکثر 3 اتاق .هیچ پلان خارجی نمی بینی . دریغ از یک پلان رستوران ، ماشین سواری ،بیمارستان ،پارک یا دانشگاه . قشنگ ترین پلان هم همان آپارتمان رویا است .
- و خانم پگاه آهنگرانی .... من نمیدونم که چرا نمیتونم بازی این خانوم رو دوست داشته باشم . همه اش حس میکنم که خودش نیست . حس میکنم که چهره اش ( موهای تابدار مشکی . ابروی پهن . چشم تیره ) را به سبک گلشیفته فراهانی درست می کند و شل و ول بودن و بیحس بودن و به اصطلاح صورت دیپلماتیک بودنش را به سبک هدیه تهرانی درست می کند .
- برای کتاب "عشق درزمان وبا" هم کلی تبلیغ شده ها ! میگم این کتاب که نیاز به تبلیغ ندارد کاش کتاب یک نویسنده گمنام را کادو میداد که به فروش کتاب ان بنده خدا هم کمکی میشد .
- خانوم مهری شیرازی که بی شک از بزرگترین و توانمند ترین گریمورهای سینما و تلویزیون هستند ؛ چهره پرداز این فیلم بودند . که اگه محبتی کنن و وقت آزادی داشته باشن ، قراره که تا قبل از پایان سال من دوره گریم رو با ایشون شروع کنم .
- فیلم جشنواره دیدن ، حس و حال خوبی داره . آدم رو میبره به سالها قبل . به سالهای دانشجویی .حتی فیلم بد جشنواره ای ، در محیط جشنواره جالب و قابل تحمل است . اگه امشب هم رفتم سینما ، براتون یه پست جشنواره ای دیگر خواهم نوشت .
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ - افسانه
خانه
دلم برای خانه تنگ است .
برای خانه داشتن تنگ است ...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧ - افسانهمرخصی
دلم میخواد سه روز کامل هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشته باشم . موبایل و اینترنت هم خاموش باشد ؛ شلوار راحتی نارنجی ام رابپوشم و جلوی شومینه دراز بکشم و پاهایم را به این سنگ کنار شومینه بچسبانم و فقط کتاب هایی را که دوستشان دارم کنارم باشند:
زهیر. هبوط در کویر. پیشگویی اسمانی . یازده دقیقه . قمار عاشقانه . عارفانه ها .میعاد با ابراهیم . مکتوب
به یک مرخصی نیاز دارم . ذهنم پریشان است ...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ - افسانه
سینوهه - پزشک مخصوص فرعون
بیاد دارم که سال های دور، همان سال هایی که سال اولی دانشکده بودیم ، و بسیاربسیار زیاد نسبت به رشته داروسازی غیرت داشتیم و اطبا و داروسازان بنام را سرمشق قرار میدادیم و افق سالهای آتی را بسیار روشن و درخشان میدیدیم. لابلای جزوه های بد خطمان و کتاب های قطورمان ، زندگینامه بزرگان را ریز ریز وموشکافانه می خواندیم و شب که بسیار خسته بودیم و عضله کوچولوی پلک بالایی به فرمان ما نبود و تلپ تلپ می خواست که بسته شود ؛ خود را در رویاهایمان ؛ رازی و بوعلی سینا و مادام کوری فرض می کردیم و تا خود سپیده دم بیدار می ماندیم . یادش بخیر چه شب هایی بود ! نه ماهواره ای داشتیم و نه کامپیوتری برای چت نیمه شب . و نه حتی موبایلی برای sms بازی .
یادم می آید که همان سال ها کتاب دو جلدی " سینوهه ؛ پزشک مخصوص فرعون " را که به قلم شیوای ذبیح اله منصوری بود ، موشکافانه و متعصبانه خوانده بودم . سینوهه در نظرم طبیب عالیقدری بود، با قدرت تشخیص بسیار بسیار اعجاب انگیز و با چاقویی بسیار بسیار متبحر . در نظرم سینوهه مردی از درجات دون و فقیر جامعه مصر بود که بعلت قدرت اعجاب انگیز طبابتش ، نزد فرعون و فرعونیان بسیار مقدس و والا بود و کلامش بسیار نافذ بود و حرفی بالاتر بر حرفش نبود و ...
ولی جمعه شب در سریال حضرت یوسف ، نمایی که از سینوهه به نمایش کشیده شد مردی بود ترسو در دربار مصر . حرفش را می خورد و یا صد بار غرغره می کرد تا بتواند بازگو کند . از نشخیصش اطمینانی نداشت و حرفش و حضورش قداستی نداشت .
واین شخصیت پردازی بسیار ضعیف به مذاق دوستداران سینوهه خوش نیامد و راستش برای من که مدتها است با عشق و علاقه این سریال را دنبال می کنم ، بسیار برخورنده بود .
القصه ! جمعه صبح ، برای اولین بار رفتم پردیس سینمایی پارک ملت ، که انصافا معماری بسیار بسیار زیبایی داشت و از روی یک Red Carpet گذشتیم و وارد سالن شدیم . گالری این مرکز تابلوهای نقاشی قهوه خانه ای را به نمایش گذاشته . اگر اهل رنگ باشید و اهل داستان های اساطیری و قصه های ایران زمین باشید ، تابلو های بی نظیری از استادانی چون حسین قوللر آقاسی، حسن اسماعیلزاده، حسین همدانی، عباس بلوکیفر، محمد فراهانی و جواد عقیلی خواهید یافت که مناظر بی نظیری از مجلس های بزم دربار ، داستا ن های بهرام گور، رستم و سهراب ، یوسف و زلیخا ،جوانمرد قصاب ، واقعه کربلا ، دوطفلان مسلم ، ظهر عاشورا و ... را به تصویر کشیده اند .
تابلوی یوسف و زلیخای استاد جواد عقیلی نیز بسیار زیبا بود .
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ - افسانه